افطار با طعم توچال
زبان در کامم سنگینی می کند
قدم هایم بی رمق شده اند
باید بالا رفت. خستگی وادادگی است. وادادگی با مرگ یکی است.
گاهی ایستادن همان سقوط است،حتی پایین کوه. پایت را محکم بکوب فاطمه.
زمین نیاز دارد حضورت را محکم تر حس کند تا باورت کند. تو هستی.
اینجا روی زمین نزدیک تر از همیشه به آسمان . به ماه. ماهی که اسمش رمضان است.
و روحش در لب های ترک خورده ی دوستان توست.
که ندا داده اند تو هم بیایی و یک بار ماه میهمانی قشنگت را از بالای کوه ببینی.
و چه با شکوهست خدایا ماه میهمانی ات. چه در زمین و چه در آسمان.
چه پای کوه باشی چه به آرزوی قله به دامنش چنگ زده باشی.
و کوه را اگر نیافریده بودی چه می کرد انسان
با بی قراری هایش و به دنبال رهایی گشتن هایش؟
شب شده بود.کام تشنه و قدمهای بی رمقم وا نداده بودند
و مرا به جایی رسانده بودند تا بتوانم بار بگشایم
و سر بلند کنم و بگویم امروز هم با به تو تعلق داشتن گذشت.
اینگونه! با همنوردانی از جنس خاک و کوه و ماه.
دوستت دارم خدای مهربانم
تو را ماهت را ماهم را
ماه من! دوستت دارم ! و از فضل و کرامت خداوند می خواهمت
خدایا می خواهمت
