سلام، نام اوست.
سلام خدای مهربان!
شش روز است باورم نمی شود که من را هم میهمان سفره ات کرده
باشی. نه اینکه به لطف بی حساب و کتابت ایمان نداشته باشم نه، خودم
را نامه سیاه تر از آن می دیدم که در شمار میهمان هایت هنوز جایی برایم
باشد، پایین سفره، آن گوشه ها، زیر دست و پای مهمانان
اختصاصی ات. همین را هم اگر به حساب من می خواستی بزنی، هیچ در
موجودی ام نبود که بدهکاری های گنده ام را صاف کند و بلیط این ضیافت
بزرگ را برایم رد کند. اصلا ً من هروقت آمدم با تو حرف بزنم به امید
بزرگی خودت آمدم وگرنه من را با هرچه جمع کنی و به هر توانی برسانی و
در هرچه ضرب کنی و کلا ً هرگونه عملیات افزایشی بر ما انجام دهی،
حتی صفر هم نمی شوم. شش روز است از همه جا صدای تو می آید. تو
که نجوای خاموش و غریب هرشبم هستی. بانگ ثنایت که تازه بلند نشده،
من نمی شنیدم وگرنه طرفدارانت که ساکت نمی نشینند. من را با آنها
مقایسه نکن. به من به شیوه ی مزد عمل عطا نکن. به من آنی را عطا کن
که یک کریم به فقیر در خانه اش عطا می کند، هرچند از او سابقه خوشی
در ذهن نداشته باشد. همه می گویند خیلی خوب و مهربانی. این روزها
مهربانی هایت بیشتر هم شده. تو به این مهربانی من را....
باور نخواهم کرد بی پاسخ ردم کنی. نه اینکه به صدا کردن خودم مطمئن
باشم، تو فرق داری...با همه فرق داری...
پ.ن1: یه روز یکی بهم اسمس داد گفت: خدا یه حالت خاصی داره
پ.ن2: لطفا وقتی به دیدار خدا رفتید، از طرف من هم گونه های گل انداخته
ی عطوفتش را نوازش کنید و تا دست هایتان پر از عطر نرگس نشدند
پایینشان نیاورید. من هم گل نرگس می خواهم. سهم ما محفوظ؟

من برای پرواز در حریمت یک اذن دخول خواستم همین
اما شما برای اوج دادنم هیچ از من نخواستید هیچ....
بی بهانه راهم دادی پس برای حاجت روایی هم درمن دنبال بهانه نگردید دست خالی ام.....
انا لله و انا الیه راجعون
سلام، نام اوست.
احساس می کنم نمی تونم دوستت نداشته باشم. و نمی تونم دوستت داشته باشم و انتخاب تو رو دوست نداشته باشم. چون اگه دوستش نداشته باشم مدام با چیزی که انتخابته دعوامون می شه. و اگه همش با هم دعوا کنیم من از تو انتظار دارم طرف من رو بگیری. و اگه تو من رو تو این کشمکش همیشگی تنها بذاری ازت شاکی می شم. و اگه ازت شاکی بشم و روبروت وایسام دیگه نمی تونم سرم و بلند کنم و با لبخند بگم دوستت دارم. دیگه بین من و تو هم فاصله می افته . با تو هم درگیر می شم. و تو این درگیری دیگه حتی کسی نیست که من ازش توقع دفاع داشته باشم، حتی خیالی!
یه دلم می گه شاید تو شعور درک کردن اونی رو که عشقت برات خواسته نداشتی. کاش حداقل به خاطر دوستی تون هم که شده به نظرش احترام می ذاشتی و لج نمی کردی. خدارو چه دیدی شاید به خاطر این ادبت یه جورایی ازت تشکر می کرد و دلت رو به دست می آورد. شایدم به مرور زمان به همون چیزی هم که باهاش لج کردی علاقمند می شدی و می فهمیدی چقدر حضورش برات مفیده.کاش خودت رو راضی کنی که لجبازی نکنی. وگرنه مجبوری قانع بشی که دوستش نداری. اصلا از اول هم نیازی بش نداشتی. می تونی؟
پ ن 1: شیطان از من و تو بیشتر خدا رو عبادت کرد. اما مردود شد چون به تشخیص مسجودش احترام نگذاشت.
پ ن 2: نمی دونم کسایی که حق جانشین سفارش شده ی پیغمبر رو زیر پا گذاشتند چقدر دوستش داشتن، اما می دونم مردم عادی بعد از اونهمه مدت به رسول الله بی علاقه نبودند. اما نمی دونم چرا از حق مسلم پیامبرشون یعنی اجرای وصیتش دفاع نکردند. نمی دونم چرا حرفهای دختر عزیزش که آگاهی اجتماعیش از همه بیشتر بود، رو تعیین سرنوشتشون تاثیری نذاشت؟ نمی دونم چی شد که خانوم(س) وقتی از بینایی چشمها نا امید شد برای همیشه خودش رو از چشمها پنهان کرد؟ مگه حرفهایی که خانوم نود روز تکرار کرد حرفهای پیامبر محبوب مردم نبود؟ مگه همسر همین خانوم، انتخاب اصلح پیامبر محبوب مردم نبود؟ پس چرا؟
پ ن 3: من کجای تاریخ وایسادم؟ من چه کسی رو برای چی و چقدر دوست دارم؟من انتخاب دوستم رو چقدر دوست دارم؟ چقدر به احترام دوستی مون هم که شده براش احترام قائلم؟
پ ن 4: فقط وقتی از این حرفها خلاصی که قانع شده باشی نیازی به اینکه دوستش داشته باشی نداری.
پ ن 5: والسلام. یا علی.
پ ن ۶:این حرفا اصلا ربطی به انتخابات نداشت.
موضوع این بود که من الان یه حرف بیشتر برا گفتن ندارم و اون حرف رو جز یه نفر هیشکی نمی فهمه. و البته حرفای اون یه نفر رو هم من نمی فهمم. لذا هرگونه گفتن و نوشتن را غیر ضروری و بی فایده می دانم. البته تا اطلاع ثانوی.
ضمنن بدانید و آگاه باشید که من دیگه کارمند انجمن حمایت از کودکان کار نیستم. دوستی هستم که گاهی آنها را می بینم. در مترو پارک خیابان و انجمن
دوستتون دارم. خدا نگهدارتون.
زنگ زده مي گه ميلاد حضرت رسول مدينه ام، حلالم كن. مي گم خوش به حالت...
زنگ زده مي گه اگه خدا بخواد با بچه هاي تبريز راهي جنوبم، نايب الزياره ات هستم. مي گم خوش به حالت...
كامنت گذاشته زاير كربلاهاي ايرانم. تو دلم مي گم خوش به حالت...
كامنت گذاشته عيد مي رم كربلا(عراق)، از طرف تو دارم مي رم. تو كه محرم هوايي شده بودي. مي گم خوش به حالت...
بعد از چند ماه زنگ زده مي گه فردا پرواز دارم سمت مدينه دعا كن استفاده كنم، مي گم خوش به حالت...
پيامك فرستاده مي گه مي خوام دعوتت كنم با دانشگاه ما بياي اردوي جنوب! مي گم: هه! اگه كار با دعوت تو تموم بود، خوش به حالم...
تمام اين عزيزاني كه نقل قول هاشون رو خونديد و چند نفر ديگه كه مكالمه هاي مشابه اين ها با من داشتند كساني هستند كه يه روزي هم دانشگاهي و هم خوابگاهي و هم اتاقي و هم آرزوهاي من بودند. با هم آرزو مي كرديم، با هم مي رسيديم، با هم جا مي مونديم، با هم از رسيدن خوشحال مي شديم و تو نرسيدن با هم گريه مي كرديم. يادش به خير. حالا ديگه سالي يه بار با هم حرف هم نمي تونيم بزنيم. ملالي نيست. دلم هميشه باهاشون هست. حال و هوام عوض شده. شرايطم عوض شده. اولويت هام وابسته به شرايطم عوض شده. اما آرزوهام عوض نشده. اونايي كه با هم آرزو مي كرديم بي من به آرزهامون مي رسن.دلگير نيستم. هرچي از عزيزم خواستم واسه بودن با خودش خواستم. نبايد واسه خاطر خودش شكل خاصي تعيين كنم. شايد آرزوهام نوعي از تعيين تكليف بودن. نبايد براش تعيين تكليف كنم. آره خوش به حالتون،خوش به حالتون...اما ما آرزو به دل ها هم...خدايي داريم.
ما جمعه به خاطر بچه های کار زعفرانیه ایم. یک بازارچه ی خیریه نوروزی. امیدوارم ببینمتون.
یا علی
آخه اگر فحش دادن و بد و بي راه گفتن برام آسون بود كه خوب بود. چهار پنج تا قلمبه بارت مي كردم و دلمو خنك مي كردم و خلاص. الانم اگه دست به كيبورد شدم، به خاطر نقد هنري كردن از كارت نيست، نه. فقط مي نويسم چون اگه ننويسم آتيش مي گيرم. مرد حسابي! فيلم مي سازي؟ بساز. شش ميليارد خرج مي كني برا اين فيلم درست كردنت؟ خرج كن. داستان سرايي مي كني؟ بكن. يه ملت رو به ضرب زرق و برق عمارت و قصر و شاه بازي و زناي بزك كرده به تلوزيون مي چسبوني؟ بچسبون. به مرداي پشمالو تاپ و شلوارك مي پوشوني و تو دست زن هاي گيس به سر، چنگ مي ذاري و هيچكس هيچي بهت نمي گه و حكايت سر سوزن و در دروازه رو به مميزي چي ها تذكر مي دي؟ بده! اصلا آقا هر كاري دوست داري بكني، بكن. من چي كاره ام كه نطق بكشم؟ كي جرات داره اعتراض فرهنگي بكنه؟
ولي مرررد حسابي ي ي ي !!!!!!!!
ديگه برا چي اسم اين (...) رو گذاشتي يوسف پيامبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی بگم؟
مريضه. و من نمي تونم نسبت به اين موضوع بي تفاوت باشم. نمي تونم براش كاري بكنم اما نمي تونم بهش فكر هم نكنم. نبايد از مريضيش حرف بزنيم چون وضع بدتر مي شه. اما نمي تونم از صبح تا شب وقتي قيافه ي رنجورش به ذهنم مي رسه،بغض نكنم. دلم به درد اومده. هيچ كاري نمي تونم بكنم. به خدا هم نمي تونم چيزي بگم. ماتم برده. منتظرم خودش يه حرفي بزنه. در واقع نمي دونم چي بايد بهش بگم. نمي دونم آخر اين قصه ي چندين و چد ساله رو چي مي نويسه.فقط مي دونم بدجوري مريضه.
دلم جنوب می خواد.
می شه حتما به وبلاگ زایر صفا سر بزنید؟آفرین
خدا نگهدار
گاهی با خودم وقتی دردمندم وبا هرکس که دردمند باشد می گویم:
روزی ورق بر می گردد.....اما ...
منتظرم
منتظر یک انفجار
شاید مرا هم بسوزاند
اما...
سلام، نام اوست
صورتش را محكم و مردانه زير آب مي شويد و يك نفس عميق مي كشد. يك مشت آب را با ولع قورت مي دهد و نگاهم مي كند. يك ساعت است كه در كوچه هاي دروازه غار دنبالش مي گردم. خستگي ام در مي رود وقتي سلام و لبخندش را مي بينم. كاش خستگي شش ساعته ي كارگاه هم از تن او بيرون رفته باشد. از صبح كه ديده بودمش مدام نگران بودم نكند نيايد. خداراشكر، به موقع رسيد.
نمي دانم هفت سال را رد كرده يا نه. پيش دبستاني را هفته ي قبل تمام كرده و يكشنبه قرار است برود كلاس اول. صبح ها مي رود توليدي، شبها برمي گردد خانه. اگر بخواهد بيايد انجمن بايد دو سه ساعتي مرخصي بگيرد.
ساعت 3 مراسم شروع مي شود و ما هنوز حركت نكرده ايم. از مولوي تا پارك ترافيك پونك شايد سه ربع راه باشد. يك ربع مانده به سه با شفيق و چهار نفر از دوست هايش سوار پرايد مشكي رنگ آژانس حاجي عباسي مي شويم و راه مي افتيم به يكي از پسر بزرگها هم گفته ام بيايد كمكم.
راننده مي گويد:" نيم ساعته ما رو اينجا معطل كرديدا"
مي گويم:" بله. منتظر بچه ها بوديم. انتظار شما ساعتي دو و پونصده ديگه؟ نصفش مي شه هزارو دويست و پنجاه، به كرايه اضافه كنيد"
راننده به صحبتش با آنكه پشت خط است ادامه مي دهد و من چشمانم را مي بندم.
چقدر حيف بود اگر به مراسم اهداي جايزه مي رفتيم و برنده ي جايزه را با خودمان نمي برديم. نقاشي پسر کوچولو بين اينهمه نقاشي برنده شده، و ما يك ساعت دويده ايم تا مادرش را راضي كنيم پسرش را با ما به جشن بفرستد. حتما خدا مواظب ما هست و اتفاقي نمي افتد كه شرمنده ي خانواده اش شويم.
كودكانه دويد و لوح و تنديسش را گرفت،مثل اينكه با موجودي پنجاه هزار تومان برايش حساب باز كرده اند. نقاشي اش هم در كاتالوگ نقاشي هاي برند چاپ شده. وقتي از آن بالا به طرفم آمد چيزي نگفت، اما نگاه مردانه و شادش آرامم كرد.
پ.ن۱:حتما به سایت انجمن که لینکش کردم سر بزنید و از حال و هواش بی نصیب نمونید.
پ.ن۲:زهرا جان شما لطف دارید. دعا کن شرمنده ی حقوقی که به گردن دارم نمونم
چقدر از سال قبل كمتر گريه مي كنم. چقدر بيشتر احساس دوري دارم و چه كم احساس نزديك بودن. چقدر ذهنم در هم پيچ مي خورد و دنبال چيزي مي گردد. به دنبال راه صحيح زيستن! و اينكه در كجا ايستاده ام و كدام طرف بروم كه رستگاري در آن طرف باشد؟ به اينكه امامم تنها چه مي كرد در آن صحرا؟ و چگونه تمايلش به رستگاري او را تا آنجا كشيده بود و چه چيز داستانش را به اينجا كشاند؟
ذهنم پيچ مي خورد و تاب بر مي دارد. در ضمن مداح هم،مدام نگرانم مي كند كه وقت استجابت دعا را از دست ندهم و بگيرم دامان كريمي را كه، او مي رود دامن كشان...من زهر تنهايي چشان...
ديشب با خود گفتم حضرت پدر،تلاش منطقي و واجبش را براي نجات جان شش ماهه اش كرد. اما خوب مي دانست كه آخر داستان، هر عقل سليمي تاييد مي كند كه كسي كه به طفل رضيع، رحم نمي كند لياقت زمامداري هيچ امتي را ندارد، چه برسد به اينكه بخواهد خودكامگي اش را زير منبر رسول الله پنهان كند.
امشب كه آقايم از جوانان بني هاشم كمك مي خواست با خودم گفتم مسلماني، "چشم" گفتن است! بي چون و چرا محبوب داشتن چيزي است كه محبوب مي خواهد. ما هميشه عشقمان را دوست داريم اما هميشه صلاحديدش را عاشق نيستيم. و حسين(ع) عاشق بود، هم يار را و هم فرمان يار را. تسليم نه به معناي تخدير و انفعال، بلكه به معناي تلاش و تكاپو به وسعت تاريخ! كدام تسليم و رضاست كه اينگونه شور انگيز باشد جز تسليم عاشقانه ي يك پاكباز؟
روضه خوان! باز شدن گره ي كارم را جز از خدا و به آبروي شفيع درگاه خدا نمي خواهم اما....اگر او مرا همينگونه دوست دارد من هم خودم را همينگونه دوست دارم بي آنكه از تلاش براي بهبود شرايطم خسته شوم. من تلاش مي كنم كه در هيچ شرايطي وارد چرخه ي نا رضايتي نشوم. و ايمان دارم كه در جبري ترين شرايط هم، اختيار راضي بودن يا نبودن با خود من است.
امشب به وقت استجابت دعا جز كودكان بي گناه دنيا هيچ كس را نتوانستم به قنداق شير خواره برسانم و به آغوش پدرشان بسپارم.
كاش حال كه مسلمان نيستند، آزاده بودند اين آزاد انديش هاي دوش گرفته ي بدبو!
لعنت خدا بر تمام ظالمان تاريخ،از اكنون تا قيام روز دين!
خدايا ما را از خود برهان و به خود برسان.
محرم اومد. زنگ زدم خاتون خاله ببينم اون نوشته هاي محرم سال قبلم كه كلا پاك شده بود كجا هستند. گفت همه شون پريدند. خودم پرانده بودمشون. پشيمون نيستم. من امشب تو مسجد مثل پارسال نبودم كه فقط به احساسم نسبت به محبوبم فكر كنم.
به عشقم و امتحاني كه جلو پام گذاشته و تفكراتي كه برام پيش آورده فكر مي كردم. به اين فكر مي كردم كه فاطمه اي كه قبلا با همه ي تلون جمع دور و برش فقط با يه آهنگ بلد بود خدا رو صدا كنه،افتاده تو جمعي كه گاهي صدا به صدا نمي رسه اما باز صدا كردن خدا از همه چي براش تازه تره. من امروز هم كلي با نثار حرف زدم. امروز در آرامش حرف زديم. اما تفاوتي كه قلب من با قلب دفعه ي قبلم داشت اين بود كه خيلي غمگين تر بود.....
امروزبه نثار مي گم:" ما هشت ماهه كه تو اين انجمن با هم آشناييم و هر بار كه همديگه رو مي بينيم
اگه از سه جمله بيشتر با هم حرف بزنيم جمله ي چهارم در مورد اختلاف اعتقاديه كه با هم داريم."
مي گه:"آره واقعا. آخرش يا من شما رو ميارم تو راه خودم يا شما منو قانع مي كنيد"
مي گم:"اينجا جاي بحث نيست اما من پايه ي توضيح دادن اعتقاداتم هستم.ولي در هر حال من اعتقاد
دارم هر آدمي باارزش و دوست داشتنيه، و هر اعتقادي كه داشته باشه اگه واقعا به همه ي ارزش هاش
پايبند باشه رستگار ميشه."
مي گه:" آره منم قبول دارم"
بهم گفته بود برا چي نماز مي خوني؟ گفته بودم دارم با دوستم حرف مي زنم. گفته بود هزار جور ديگه
هم ميتوني با دوستت حرف بزني. گفته بودم خودش ازم اينجوري خواسته. گفته بود خودش بهت
گفت؟گفته بودم تو قرآن گفتنش برا من عين اينه كه به خودم گفته.گفته بود از كجا مطمئني كه قرآن رو
اون گفته؟ گفته بودم من اعتماد كردم. همه چي با حل مسئله ي دو دو تا چهار تا حل نمي شه، باوجود
همه ي منطق محكمي كه اسلام داره گاهي بايد اعتماد كني. گفته بودم من عميقا دوستش دارم و
احساسش مي كنم. دوستش دارم. تا حالا نشده كسي رو دوست داشته باشي و نتوني ثابت كني
چرا؟
امروز گفت: "تا حالا فكر كردي چرا اينجوري هستي؟"
خنده ام گرفت. گفتم :"اينقدرحالتو بهم مي زنم؟ "
گفت:" نه.اين چه حرفيه؟ ولي به اون كتابا نگاه كن" نگاه نكردم .گفت:" نگاه كن ديگه!" نگاه كردم.
گفت:"ببين اينهمه كتاب تو تاريخ،تو دنيا،نوشته شده،شما تو اون كتاب چي ديدي كه مي گي معجزه
است؟"
گفته بودم كه لابد خدا برات خيلي مهمه كه اينهمه سراغشو مي گيري. گفته بود مهمه ولي اونجور كه
خودم مي فهمش باهاشم.گفته بود چادر سرت نكن. گفته بود چرا روزه مي گيري؟ گفته بود داري اشتباه مي كني....
گفتم :" من كتابدارم. پنج ساله كه به طور فشرده دارم تو دنياي كتابا زندگي مي كنم. قبل از اونم بد
مطالعه نمي كردم. كتابا رو مي شناسم." گفتم :"اگه بخواي با هم حرف مي زنيم. عجله داري نه؟"
گفت:" آره "
گفتم:" خداحافظي؟"
گفت:"آره آره خدا حافظ"
من چيزي نگفتم. چيزي نمي گم. اما دو ساعت بعد به اميد گفتم بهش بگه هيچكس به اندازه ي اون منو
به ياد خدا و اينكه چرا و چه جوري مي خوامش ننداخته بود. واينكه من ممنونشم و بي نياز به بهونه،
دوستش دارم. من هشت ماهه دارم يه جور ديگه به اين م.ضوع فكر مي كنم كه: چرا من اينجوريم؟
امروز با بچه هاي انجمن رفته بوديم پارك خواجوي كرماني. اين پارك تو منطقه ي مولوي(دروازه غار) واقع شده و علاوه بر كلي فعاليت هاي غير فرهنگي خفن، گاهي هم توش برنامه فرهنگي اجرا مي شه.البته شك نكنيد كه ما براي فعاليت فرهنگي به اونجا رفتيم. حتما مي دونيد كه دهم آذر روز جهاني ايدزه. روزي كه همه بايد توش ايدز بگيريم! اه ببخشيد. قراره به ايدز و ايدزي ها بيانديشيم!
القصه! انجمن حمايت از كودكان كار به دعوت موسسه زندگي مثبت ايرانيان لبيك گفت و اين دو" ان جي او" به مناسبت هفته ي ايدز با كمك هم در كتابخانه ي انجمن يك كارگاه سه روزه تشكيل دادند كه خروجي اين كارگاه، برنامه ي فرهنگي امروز بود. و دقيقا همون يا همين برنامه من رو تشويق كرد كه اين پست رو بذارم. يه جورايي دلم خواست تو دوره زمونه اي كه همه حال مي كنن از تجربه هاي پروانه اي شون تو اين كافه و اون سالن تئاترو گشت هاي شبانه ي شيشه اي تو خيابون هاي چراغوني و اين سوسول بازي ها حرف بزنن، من از دروازه غار بگم و كارهاي فرهنگي و غير فرهنگي كه توش انجام مي شه. البته اگه دوست داري دروازه غار و انجمن رو بهتر بشناسي بايد يه سر اين ورا بياي. جدي اگه خواستي بياي مي توني با اين شماره تماس بگيري:55576687
خلاصه اينكه تو اون سه روز بچه ها با ذوق و شوق،كلي زحمت كشيدند. قرارمون اين شد كه بچه ها چيزهايي كه ياد مي گيرند رو يا نقاشي كنند يا داستانشو بنويسند يا در موردش مقاله بنويسند. ضمن اينكه يه گروه نمايش هم از بين بچه ها انتخاب شد كه انصافا خيلي قشنگ كار كردند. و تونستند در عرض يكي دو هفته يه اجراي خوب رو تمرين كنند.فردا (سه شنبه 26/9)هم اين برنامه در كتابخانه ي پارك خواجوي كرماني برپاست. اگر شد بيايد.
خوبيد بروبچز؟ خودمونيم دلتون برام تنگ شده بودا؟ راستش دل منم براتون تنگ شده بود. هرچند شما زياد حال مارو نمي پرسيد اما من دورادور حواسم به همه تون هست و دوستتون دارم. و تنها كاري كه وجدانم رو راحت مي كنه كه بهتون مديون نمي مونم اينه كه هروقت برا خودم دعا مي كنم برا شما هم دعا مي كنم. و يك قول سفت و محكم از خدا گرفتم كه هروقت هر چيز خوبي خواست به من بده قبلش به شما بده. به خانواده ام، همه ي فاميل، همه ي دوستام، همه ي كسايي كه تا حالا ديدمشون، باهاشون حرف زدم، يا اصلا نه ديدم نه حرف زدم ولي اگه ببينم و حرف باهاشون بزنم دوستشون داشته مي شم.... واي...به ايجا كه مي رسم مي گم خدا اصلا بي خيال اين حرفا. خودت مواظب هركسي كه به مواظبتت احتياج داره باش. خودت هواي همه ي كسايي رو كه ازشون خبر داري داشته باش. من كه نمي تونم حتي اعضاي خانواده ي خودم رو در آن واحد در نظر بيارم، چطوري مي تونم به همه ي بنده هاي تو يكجا فكر كنم؟ اي بابا ! تو كه از من بيشتر از توانم توقع نداري، داري؟ اصلا اينكه من ياد كسي باشم يا نباشم براش چه فرقي مي كنه خدا؟ مهم اينه كه تو به ياد همه هستي. ومن هميشه مي خوام يادم باشه كه چون دوستت دارم، هركسي كه دوستش داشته باشي رو هم دوست دارم. آقا، خانوم، من دوستت دارم. اينو جدي مي گم. شايد دوست داشتن من فايده اي برا كسي نداشته باشه، درسته كه با خيلي از آدم ها اختلاف نظر دارم، درسته كه با همه ي آدم ها نمي تونم اوقات زيادي رو بگذرونم، درسته كه در مواقع لزوم، مجبور مي شم از بعضي ها دوري كنم اما .....خود خدا مي دونه كه راضي نيستم خار تو پاي كسي بره. خودش مي دونه كه هرچي خوبي برا خودم مي خوام برا همه ي همه مي خوام. هر چي بدي كه برا خودم نخوام برا هيشكي هيشكي نمي خوام. و وقتي ميام دعا كنم كارم خيلي سخت ميشه. اما خدا تو كه سخت گير نيستي،هستي؟ مطمئنم كه منظور منو مي فهمي. مطمئنم كه وقتي قصد خيري مي كنم و كوچكترين حركتي مي كنم صدها برابر كمكم مي كني و راه رو برام باز مي كني. خدا به اين روز دعا قسم كه مي بينمت. برام هستي. غمم اينه كه چرا بودنت صد در صد نيست وقتي اينهمه صد در صدي هستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا! ممنونم كه به كوچيكي من و دلم و دعاهام نگاه نمي كني و همينجوري عشقي بزرگشون مي كني.ممنونم كه هستي،ممنونم كه كمكم مي كني، مرسي كه هواي همه ي كسايي كه نياز دارن هواشونو داشته باشي داري. كمكم كن چشمم دنبال هيچي به جز سهم خودم نباشه و بتونم از سهم خودم نهايت لذت رو ببرم. قربونت برم. ببخشيد كه امروز نتونستم از اول دعاي عرفه پيش عارفات باشم ديدي كه كار داشتم. اما همون قدري هم كه سهمم كردي به دهنم مزه كرد،ممنون.
خدا جون! لحظه هاي پر طپش عشق و شور رو برام آوردي،ممنون....اما نمي دونم چرا قلبم ناميزون مي زنه... تو رو به خودش قسم ساز دلم رو كوك كن. تو كه مي دوني چقدر احتياج دارم كه خونم با چه نوايي پمپ بشه: حسين...حسين...حسين...پس تنهام نذار مي بوسمت.
سلام حضرت عاشق!فداي چشمانت! يا حسين(عليه السلام)
پ.ن: ببخشيد بچه ها،من حرف قشنگ زدن بلد نيستم. مي دونم خسته كننده مي نويسم ولي ممنونم كه گاهي دلداريم مي دين. مخصوصا شما آبجي جون.
تو انتخاب شده اي، به آنچه به تو الهام مي شود گوش فرا ده.
- گاهي هزينه ي انتخاب شدنت را گران نهادم كه ببيني چقدر برايت بها دارم؟ گاهي خودت را( به خيال خودت) تنها گذاشتم كه ببيني انتخاب چندمت هستم؟ گاهي درها به رويت بسته شد، من پشت در منتظر بودم و دستهايت را بي آنكه ببيني قوت داده بودم كه با آنچه از ما گرفتي بازشان كني. مي خواستم ببيني آيا آنقدر بزرگ شده اي كه با اشتياق جانشيني من را بپذيري يا نه؟ من با تو تمرين مي كردم تا قوي شوي. مي خواستم ببيني آيا پشت ضربه هايم، مهرباني يك ارباب مصمم را مي بيني و آبديده تر مي شوي يا نه،همه چيز را با اولين حدسياتت تعبير مي كني و دلگير مي شوي و مي نشيني؟ هر خاري كه به پايت رفت صد گل به سرت باريد. دوست داشتم به خاطر گلها هم كه شده خار را به دل نگيري و درس از آن بگيري و پاي رفتنت را محكم تر به زمين بكوبي.من براي اثبات محبتم گل برايت فرستاده بودم كه مرا در گلها ببيني. من تو را انتخاب كردم و خواستم با من بماني و كارهايي را به تو بسپرم. چون دوستت دارم و دوستم داري. تو چه كردي؟
- درها را به رويم بسته ديدم، تو را پشت در و در قوت دستهايم نديدم.هزينه ي بالا را حساب كردم به اينكه نمي خواهي خريدارت باشم. دلگير شدم. پشت ضربه هاي سنگينت فقط شكستم و شاكي شدم و نشستم. نفهميدم كه قرار است به نيابت، كاري از پيش برم. دوستت داشتم، به دوست داشتنت شك نكردم اما لمسش نيز نكردم. خار كه به پايم رفت سرم را به زمين دوختم و گلهايي كه به سرم ريختي را رشد دانه هاي آرميده در خاك پنداشتم. تو را نديدم. نديد گرفتم. من كاري نكردم كه حالا دلم از شور و احساس خالي نباشد. دلم از شور و احساس خاليست. تو كه مي داني حالا وقت اين حرفها نيست. مهماني سي روزه ي موسي نز ديك است و ضيافت همه روزه ي عاشورا در پيش. هرقدر هم كه از تو با شتاب دور مي شوم صدايي از عمق گودال خون گرفته ي تاريخ شتابم را مي گيرد و آرام سوي رفتنم تغيير مي كند.
آيا كسي هست كه مرا ياري كند...
آيا باز هم اميدي به انتخاب شدنم هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(به نظر شما من خيلي حرفاي تكراري و كليشه اي مي زنم؟ دليلش اينه كه اين حرفا هميشه تو سر من هستن و هيچوقت حرف جديدي براي زدن پيدا نمي كنم. من همواره مشغول اين ديالوگهاي آشفته و تكراري هستم. دعا كنيد به ثبات برسم. ثابت قدم بشم. از قبل بهترم. اما هنوز حالم دعا مي خواد)
اول كه اومدم پست بذارم فقط به خاطر اين بود كه كار ديگه اي برا انجام دادن نداشتم. با خودم گفتم چقدر بده كه آدم فقط برا خالي نبودن عريضه خطي بنويسه. و چقدر بده كه هدف نداشته باشه. و بدتر اينكه حرفاش تكرار مكررات باشه و از عشق خالي باشه. چقدر بده كه آدم عاشق شدنش هم زوري باشه و فقط به خاطر اينكه پيش بقيه كم نياره دنبال كسي بگرده كه دوستش داشته باشه. چقدر بده كه شاعر شعر كوششي بگه كه شاعر باشه، بدون اينكه يه بار از دلش شعرش بجوشه. چقدر بده كه دل آدم دنبال كسي بيافته كه اون رو از تنهايي در بياره و تنها كاري كه اين ولگردي براش مي كنه فرار از بي كاري باشه. چقدر بده آدم از سر نياز ناز بكشه، اونوقت اگه نيازش يه جاي ديگه رفع و رجوع شد ديگه ناز نكشه. چقدر ضايع است كه آدم كسي رو نداشته باشه كه به خاطرش بي خوابي به سرش بزنه و از اشتها بيافته. چقدر كم دارن اونايي كه برنامه زندگي شون يك روزه،ضربدر روزهاي عمرشون، خالي از يه ذره هيجان و جهت. آخه آدم اينهمه بالا پايين اين دنيا رو تحمل كنه برا چي؟ برا كي؟
وقتي اومدم در خونه ات گفتم چون همه درها به روم بسته بود اومدم. نمي گم دروغ گفتم. اما اگه همه ي درهاي دنيا هم به روم باز بود بازم من ميومدم در خونه ي تو. وقتي داشتم بر مي گشتم گفتم جز تو كسي رو ندارم كه دوست داشته باشمش. اما يه وقت فكر نكني كسي نيست ها.نه. موضوع اينه كه من دوست داشتني تر از تو كسي رو ندارم. همين.
راستي من فكر مي كنم محرم از ذيحجه شروع ميشه. ....تو چي مي گي؟
من دلم كربلا مي خواد.... تو چي مي گي؟
آبدار خونه ي مسجد(طبقه خانم ها) داره راه مي افته. من مي گم قربون نوكراي كربلا تو چي مي گي؟
من هنوز تو بهتم. كمك مي خوام. تو چي مي گي....
به نظر من رسيدن كمك تو اونقدري كه من بي معرفت فكر مي كنم دور نيست
من مي گم دوستت دارم...تو چي مي گي؟

گفتم منم در مي زنم
گفتي به تو سر مي زنم
گفتم مكرر مي زنم.....
ديگر نمي خواهم آنچه را نخواهي....خودت باش عزيز دلم....دوستت دارم...
_من دلم مي خواست با يه نيروي فوق العاده زندگي كنم. به هر بهونه اي برا موندن راضي نمي شدم.
-مگه راه ديگه اي به جز موندن هم داشتي؟
- نه، مجبور بودم كه باشم. اما يه جاهايي مي رسيد كه دلم مي خواست بدونم چي نگهم ميداره؟ واسه چي دارم مي جنگم؟ واسه كي دارم تحمل مي كنم؟ فقط چون مجبورم؟ مجبور بودن انرژي منفي داره. دلم بهونه اي مي خواست كه سر شوقم بياره.كي منو مجبور كرده؟
- يه كم يواش تر بابا! خودت پاي مجبور بودن رو وسط كشيدي، خودتم داري شكايت مي كني؟ تو دنبال دليل مي گردي، ولي نبايد اولين گزينه اي كه به ذهنت مي رسه رو بپذيري. يه كم بيشتر بگرد. ضمناَ حواست باشه كه خيلي جاهارو نمي توني بگردي. يه چيزايي پشت ديوارييه كه تو قدت بهش نمي رسه. يا بايد با نردبون بري بالاش. يا صبر كني تاقدت بلند شه.
- تا اونموقع چي كار كنم؟
- به كسايي كه از پشت ديوار خبر دارن اعتماد كن و به چشمه هايي كه نشونت مي دن دقت كن. نمي گم دربست همه چي رو بي چون و چرا قبول كن. چون مي دونم تو اين دور و زمونه نمي توني. هر روشي كه برا قبول كردن داري داشته باش،اما لجبازي نكن،انصاف داشته باش.
-كجا بوديم؟
بابت ابراز لطفتون در مورد پست قبلي ممنونم . اصلا از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون كه من برا همين حرفاست كه مي نويسم. مي خوام از غار تنهاييم بيرون بيام. مكالمه ي پست قبلي از مدل حرفاييه كه هميشه تو كله ي من هست. نعمت بزرگيه كه هميشه جواب سوالام پيدا مي شن. اما سختيه كارم اينه كه هميشه نمي تونم به دونسته هام عمل كنم. ولي در كل روند عالم و روند زندگي خودم رو رو به رشد مي دونم و خدا رو از اين بابت شكر مي كنم.
فردا بايد ساعت 7.5انجمن باشم(همیشه ۸.۵ می رم). همه ي كليدها، از در كوچه بگير تا دفتر مديريت( بر حسب اتفاق) دست من موندن. و جالب اينجاست كه هيچ كس اونجا آدرس من رو نمي دونه و بعد از 6 ماه هنوز هيچ مدركي از من دستشون نيست. به اين مي گن آخرت كار هيئتي مگه نه؟
ناگفته نمونه كه منم از اونا هيچي تو دستم نيست مهم نيست. ما به تفاهم و اعتماد دوطرفه به هم احتياج داريم. ضمن اينكه كسايي كه ما برا كمك بهشون جمع شديم اونقدر صاف و زلال هستند، كه هميشه انگيزه هامون رو تقويت كنن. ادعا نمي كنم خالصانه و فقط به خاطر رضاي خدا و به عشق بچه ها كار مي كنم. اما ادعا مي كنم كه خدا و عشق بچه ها هرروز صبح من رو به راه مي اندازند....
سه شنبه با ده پونزده نفر از انواع و اقسام بچه ها رفته بوديم بازديد از جانبازان قطع نخاعي. البته من هيچوقت فكر نمي كردم با همچين جمعي اونجا برم، و فكر نمي كردم موقع برگشت ميني بوس رو رو سرمون بگيريم و خودم سردسته شون باشم، و فكر نمي كردم به همه مون خوش بگذره در حد تيم ملي!
اِاِاِ چي كار مي كني بچه؟ چرا جلو پاتو نگاه نمي كني؟ تو كه داري با كله مي افتي تو چاله! حواست به راهت باشه.
-- اي بابا!! من بالاخره نفهميدم چي كار كنم. خودت ديشب بهم گفتي چشممو از اين خطي كه تو آسمونه بر ندارم كه راهمو گم نكنم. مگه خودت نگفتي همين ستاره ها رو بگير و بيا پيش خودم.
- آره گفتم. خودم گفتم. اما ديگه نگفتم كه كلا راه زمين رو ول كني و همش سرت به آسمون باشه. تازه خودت مي گي ديشب، راه ستاره ها، تو الان تو آسمون ستاره مي بيني؟
- نه نمي بينم.اتفاقا سرمم داره گيج مي ره. تو به من گفتي هر وقت گيج شدي دنبال ستاره ها بگرد. چشمام سياهي رفت و چيزي از آسمون كمكم نكرد، راه خودمم رو زمين گم كردم. اصلا تو حواست هست كه پاهاي من تو باتلاق گير كرده؟ نمي دونم كي افتادم اينجا. ببين چقدر زخمي شدم؟
-معلومه كه حواسم هست. خوبم مي دونم از كي افتادي. اگه صدات نكرده بودم كه با كله افتاده بودي. خيلي خوب حالا اينقدر گريه نكن. بيا اشكاتو پاك كن، پيشم بشين ببينم از چي اينهمه دلخوري؟ اِ؟ يعني الان با من قهري؟ چرا نگام نمي كني. سرتو بگير بالا چشماتو ببينم. واي چقدر چشمات خوشگل شده. ولي ديگه بسه، قهر نباش، آروم باش و گريه نكن.
- دوباره بالارو نگاه كنم؟ همين الان كي بود مي گفت حواست به زمين باشه راهتو برو؟ بالاخره من چي كار كنم؟ چرا اونموقع كه مي افتادم دستمو نگرفتي كه حالا بهم نگي غصه نخور؟ اصلا معلومه كه تو منو...
- تو به من شك كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- تو دستمو گرفتي؟
- نه . نگرفتم. به زور بلندت نكردم. اما بلند شدن رو يادت دادم، ندادم؟ اگه اينجا ياد نمي گرفتي چه جوري بلند شي،جاي ديگه بدتر مي خوردي زمين. اونموقع ديگه وقت ياد گرفتن نبود. نكنه فكر كردي قراره هميشه راه صاف و صوف و بي خطر باشه، اگرم خداينكرده پشه اي دل نازكتو لرزوند من بي معطلي بكشمش كه شما از عشق من خيالت راحت باشه؟ آره؟
- نه. من از وظيفه هاي خودم فراري نيستم. اما دلم براي ستاره ها تنگ شده. از بس آسمونو نگاه كردم چشمام سياه شد ديگه هيچي رو نمي بينم. ديگه چشمات مهربون نگاهم نمي كنن.
- به خاطر اينكه اشتباه كردي. بد فهميدي. تو قرار نبود به اين زودي ها بتوني همه ي ستاره ها رو ببيني. يه اشتباهتم همينه كه اصلا حواست نيست حالا كه روز شده و ديدن ستاره بزرگه نصيبت شده، ستاره كوچولوها رفتن. معلومه كه نميشه به خورشيد خيره بشي. حواست نيست كه تا وقتي پاهات رو زمينه بايد راه رفتن رو خوب ياد بگيري. تو راه نرفته خواستي بپري؟ من بال و پر تو رو نسوزوندم. خودت بي هوا زدي به آسمون. من گفتم به زمين نگاه كن اما زميني كه بتونه عكس آسمونو نشونت بده. راهتو بلد باش كه نيفتي يه جايي كه هيچ خبري از آسمون نيست. تو پاتو رو زمين بذار، درست بذار، اما چشم از ستاره ها هم برندار. منم هميشه باهاتم. نشون به اون نشون كه هروقت افتادي دستام زير سرت بود،نبود؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا تقصير من چيه كه تو طاقت هيچ خراشي به پاهات رو نداري و زود تو عاشقي كم مياري؟ من نمي خوام قهر باشيم. اما خودتم بايد نخواي. خلاصه هر وقت خواستي برگردي من هستم. دوستتم دارم. زيادِ زياد.
- من........دلم تنگه.........دلگيرم...........مي دونم باهم بودي..........مي دونم هستي...........هركسي يه جور راه مي افته و يه جور پاش زخم مي شه.........همين كه هستي بسه...........همه ي اين يه جورام يه روز تموم مي شه، اما دلم...... تنگ........دلم.... تو رو.....
عزيز دلم!منم دوستت دارم. مي بوسمت. آرومم كن.
من اومدم. اومدم كه با يه عده آدم كه دنبال حرف زدن و حرف شنيدنن حرف بزنم. علت تاخيرها و يكي در ميون اومدن هام هم اينه كه گاهي نه مي خوام چيزي بگم نه بشنوم نه بخونم نه هيچي.اما فكر كه مي كنم مي بينم بعضي وقتا صرفا حرف زدن، خالي از جهتي كه داره، مي تونه راه گشا باشه. حد اقلش اينه كه وب گردي هيچيم كه نباشه يه تفريح و سرگرميه برا امثال من كه داريم دربه در براي هدف ها و ايده آل هامون دنبال واقعيت عيني مي گرديم و يه جاهايي واقعا وقت زياد مياريم و انگيزه كم!
وقت زياد ميارم چون ديگه حوصله و زمينه ي پرستيژ هاي فرهيختگي رو ندارم، از طرفي، هر مشغوليتي هم تو كتم نمي ره. انگيزه كم ميارم چون چيزي از بيرون آرمان هاي من رو تقويت نمي كنه، خودم هم از درون هنوز تو راهي كه هستم يه جورايي مي لنگم،حق دارم بلنگم، ندارم؟
فكر كنم خيلي دارم مي پيچونمت رفيق!بي خيال.
ديروز با خاتون خاله اينا و بقيه رفته بوديم طالقان. از صبح زديم به دل طبيعت و شب برگشتيم. يه عكس بي ربط هم برا اين پست گرفته بودم كه منصرف شدم بذارمش. عكسم از چند تا موج خوشگل بود و كلي سنگ كه تو مسير رودخونه بودن. جرقه ي اين پست هم همونجا زده شد. همونوقت كه احساس كردم هيچ جاي رودخونه اونقدري كه آب به سنگها گره مي خوره قشنگ نيست. من هروقت مي رم كوه و صحرا به اين فكر مي كنم كه چقدر خوب مي شد اگه دستخط خدا از هيچكدوم از نوشته هاش محو نمي شد.ما ردپاي خدا رو از هركجا مي خواستيم پاك كرديم و به جاش لگد مالش كرديم. و گاهي اين بلا رو سر روح خودمون هم آورديم.هر وقت سنگي تو مسير رود زندگي مون ديديم لعنتش كرديم و فرار كرديم و به حاشيه رفتيم و به جاي استقبال از پريدن و اوج گرفتن و با شكوه فرود اومدن، ايستادن و بستر جلبكها بودن رو برا جريان زندگيمون ترجيح داديم . گاهي به صخره خورديم و فكر كرديم آخر راهيم،اين شد كه صخره رو دور نزديم كه جاش بذاريم، تا به دريا برسيم، جا زديم و همونجا مونديم و فراموش شديم. ما گاهي به صخره ها مي بازيم! چون فكر مي كنيم همه ي هستي ما آرام و دلنواز رفتن است،چون براي چه و براي كه رفتن را بي اهميت مي دانيم. اما اگر يادمان داده باشند كه جاي ما درياي بي نهايت است و راهمان صاحبي دارد كه به رفتنمان معنا ميدهد و چگونه رفتن يادمان مي دهد،..كوه هم براي باز داشتن و با شوق رفتنمان كم مي آورد...
دلم عشقي مي خواهد كه به راهم بياندازد...دلم اعتمادي مي خواهد كه فراموش نكنم چيزي جز اين عشق راهگشا نيست، دلم اطميناني مي خواهد كه به جهت رفتنم و انتهاي رسيدنم نا مطمئن نباشم و به هيچ نفروشم معناي زندگاني ام را. دلم.....
راستي اون بالا اونجا كه گفتم از بيرون انگيزه هام تقويت نمي شن و خودم مي لنگم يه نمه ناشكري كردم. تكذيب مي كنم. من فقط يه ذره سر يه موضوع هايي با صاحب راهم درگيرم، كه اونم حل مي شه ان شاءالله. با دعاي شما.
(ببين دوست من! من نظر سنجي رو فعال مي كنم، تاييديشم نمي كنم. تو هم بزرگواري كن در مورد همين حرفا يا يه چيز تو همين مايه ها حرف بزن. آقا به كي بگم من از حال و احوال گيري و گپ زدن تو كامنتينگ خوشم نيميا!مسنجر پس برا چيه؟مي دونم ايراد منه اما شما لطف كن، خب؟)
سلام،نام اوست.
من نظرات وبلاگم رو فعال نمي كنم. اگه مي خواستم اين كارو بكنم خب از اول مي كردم ديگه! اصلا علت اينكه وبلاگ قبلي مو حذف كردم، همين نظر سنجيش بود. من دلم مي خواد يه حرفايي رو بزنم كه در موردش هيچي نشنوم. نه تو دنياي مجازي و نه تو دنياي حقيقي. بچه ها در جريانند، من يه عالمه دفتر يادداشت دارم كه هيچكي حق خوندنشونو نداره. يه روز آبجيم بهم گفت من مي دونم تو آخر يه روز نويسنده مي شي يه كتاب مي نويسي اسمشو مي ذاري كسي حق نداره اين كتابو بخونه. يه جورايي راستم مي گفت.
من منتظر بودم يه فرصتي پيش بياد كه به صورت كاملا ناآشنا وبلاگ بزنم. اما نشد. حالا هم از همه اونايي كه به من دسترسي دارن يا ندارن خواهش مي كنم در مورد حرفايي كه تو اين وبلاگ مي خونن حتي يه كلمه هم با من حرف نزنن. فوقش اگه خيلي حرفشون تو گلوشون گير كرده بود ايميل بزنن راحت شن. من دلم نمي خواد توضيح بدم . الان تو شرايطي هستم كه دلم مي خواد غمگين بنويسم اما مي ترسم دوستان نگران بشن. مي خوام از نگراني هام بنويسم بازم مي ترسم. پس از چي بنويسم؟ فيلم بازي كنم؟ كلاس ادبي بذارم؟ديگه از قلم فرسايي خسته شدم. حتي نمي خوام در مورد اين ماه هاي عزيز متن احساسي بنويسم. اگر هم تعطيلش نمي كنم فقط به عشق بچه هاي كاره.
كلاس خط مي رم. تو انجمن هم برا بچه ها كلاس خط با خودكار گذاشتيم( تو كتابخونه). ان شاءالله فردا شب حركت مي كنم سمت تبريز برا گرفتن مدركم. دو روز از انجمن دور مي شم. نمي دونم خوش بگذره يا نه. از بعضي لحاظ نگرانم. در كل حالت كسي رو دارم كه تو مرداب گير كرده. هرچند وقت يه بار به زور دعا و تلاش سرش مياد بيرون و يه نفسي مي كشه. اما دوباره داخل آب كشيده مي شه. الان تو اين موقعيت زماني سرم زير آبه. دعا كنيد ايندفعه ديگه كاملا بيام بيرون. طاقتم ديگه...
اصلا نمي تونم توضيح بيشتري بدم. بچه ها لطفا تلفني يا تو خونه چيزي نپرسيد. اگه يه نفر سؤال كنه دو باره وبلاگمو حذف مي كنم. با كنجكاوي نكردنتون به من اجازه بديد هر چند وقت يك بار جايي برا حرف زدن داشته باشم. خب؟ دوستتون دارم. دعام كنيد. يا علي!
سلام، نام اوست.
مقدمه1: من گاهي خيلي خودخواه مي شوم.اين عصباني ام مي كند. سخت مي توانم همه را بپذيرم. از ترس اينكه انعطافم اعتقادم را خدشه دار كند، آنقدر سخت مي گيرم كه اعتقادم هم تهديد مي شود.
مقدمه2: تمام مسلك ها و جهان بيني هاي نسبتا سالم به دنبال كشف حقيقت حيات هستند. و رسيدن به نهايت زيبايي ها. اين را من اين طور فهميده ام. تو را نمي دانم. اما به هر طريقتي كه پايبندي برو و سخنان رهبرانت را ببين. تمام كساني كه من در حرفهايشان عميق شده ام، خودخواهي را بزرگترين مانع رسيدن به غايت هستي مي دانند. اينكه بتواني جز خودت و هم شكل هايت ديگران را نيز ببيني الفباي هنر زندگي توست. اين را من اينطور فهميده ام...خودت را كنار بزن تا آنچه بايد ببيني را ببيني. اين نقطه ي شروع است.
متن اصلي:
صحنه اول: فقط دو دقيقه مانده به پايان بازي. سرنوشت يك ليگ،دولشگر طرفدار، كرور كرور دل نگران فقط به يك گل وابسته بود. بعد از آنهمه بالا و پايين. كم اقبالي و كم لياقتي. بعد از يك سال تعليق، و بعد از نود و چند دقيقه بازي، يك گل، فقط يك گل سكه را از اين رو به آن رو مي كرد. احساساتي ها و افراطي ها كه هيچ، حتي بي احساس ها و منطقي ها هم بدون اينكه بدانند چرا و براي به دست آوردن چه؟ هيجان زده بودند. دعا خوان ها ي هميشگي كه هيچ،" به ندرت دعا خوان ها "هم زير لب صلوات مي فرستادند. قرمز ها كه هيچ، آبي ها و زرد ها هم برانگيخته شده بودند. نفس ها در سينه حبس بود. فقط يك گل.
صحنه دوم:"ح" هنوز نوجواني را تمام نكرده. اما مرد خانه ي مادر و برادرش است. ويفر مي فروشد. عيد ها حاجي فيروز مي شود. از بعضي لحاظ پسر خوبي نيست. اصلا زندگي برايش جور ديگري تعريف شده است. جوري كه اگر من و تو در شرايط او بوديم فقط خدا مي داند حالا كجا بوديم. اصولا عرف طايفه و قبيله شان با عرف جامعه فرق مي كند. در كل زندگي تميزي ندارند. واكثرشان با انواع آسيب هاي اجتماعي دست به گريبانند. البته خودشان هم در خودشان تنوع زيادي دارند. فقط يك عده ي كمشان خاكستري خيلي تيره اند. بقيه خاكستري متوسطند. زندگي مي كنند. و عادت كرده اند. احترام عجيب و غريبي براي شعاير دين قائلند. حتي اگر خودشان را ملزم به اجراي همه ي احكامش ندانند.
شك نكن كه با اين چند خطي كه خواندي از آنها هيچ نفهميدي. همانطور كه من نفهميدم، و خيلي هاي ديگر. خواستم تصويري هرچند مبهم از پس زمينه ي زندگي"ح" را برايت گفته باشم. امام رضا(ع) را به شدت دوست دارد. و هرچند وقت يك بار پولهايش را جمع مي كند و مي رود مشهد خرج مي كند.
صحنه سوم: خواهرم داغ است و گريه مي كند. پدرم داغ تر است اما ساكت نشسته. من بي تفاوت نيستم اما ساكتم. خواهرم هيجاني است. مادرم دعا مي كند و مي گويد حق به حق دار مي رسد....
سپهرگل زد!خانه منفجر شد. مادرم گفت ببين خدا به دل كدام دلنگراني نگاه كرد؟ اين استجابت دعاي كه بود؟
صحنه ي چهارم: بچه ها يك كتاب عربي را انداخته بودند كف كتابخانه. "ح"پرسيد قرآن است؟ چيزي نگفتم. بلندش كرد. روي لبها و پيشاني اش گذاشت و به من داد." خدا خيلي منو دوست داره. هرچي تاحالا خواستم بهم داده. منم قسم خوردم به خاطر خدا ديگه....
ديروز چند دقيقه ي آخر از استاديوم زدم بيرون. گريه ام گرفته بود. دعا كردم گل بزنيم. رفته بودم دستشويي صورتم رو بشورم كه استاديوم رفت رو هوا. همه گفتن گ گ گ ل ل ل!!!!! از دعاي من بود... "كتاب عربي را بوسيدم و در قفسه گذاشتم.
مؤخره: خدايا تو كجايي؟صداي چه كسي را بلند تر مي شنوي؟ به دل كدام دلنگراني نگاه مي كني؟ "ح" در محيطي زندگي مي كند كه تصورش هم براي ما سخت است. اما او اينجاست. در همين دنيا. مثل ما نيست اما مثل ما تحت اختيارتوست. ومطلقا يك بنده ي ضعيف است كه بي حمايت تو هيچ است. مثل من. مثل بقيه ي من هاي ديگر! خدا به كدام قسمت از زندگي ام نگاه كني كه شرمنده نشوم. كدام عمل من مرا تافته ي جدا بافته كرده است؟ چرا گاهي جز خودم و هم شكلانم نمي توانم كسي را ببينم؟ كي آدم مي شوم. همانگونه كه تو خواسته اي باشم؟ كي به انتهاي مسيري كه در آن افتاده ام مي رسم؟ به نهايت زيبايي ها؟ به خودت؟ كي؟